الفتال النيسابوري ( مترجم : محمود مهدوى دامغانى )

378

روضة الواعظين و بصيرة المتعظين ( فارسي )

( مأمون ) خواهم رفت . اگر هنگامى كه از پيش او بيرون آمدم سر برهنه بودم با من سخن بگو ، پاسخ ترا خواهم گفت و اگر سرم پوشيده و عبا بر سر كشيده بودم با من سخن مگو . ( 1 ) ابو الصلت مىگويد : فرداى آن روز امام رضا ( ع ) جامهء خود را پوشيد و در محراب عبادت خويش منتظر نشست . در اين هنگام غلام مأمون آمد و گفت : به حضور امير المؤمنين بياييد . امام رضا ( ع ) كفش و رداى خويش را پوشيد و به راه افتاد . من هم از پى او روان شدم . چون پيش مأمون رسيد ، برابر او سينى بزرگى از انگور و انواع ديگر ميوه‌ها نهاده بودند و در دست مأمون خوشهء انگورى بود كه قسمتى از آن را خورده بود و قسمتى ديگر باقى مانده بود . چون چشم مأمون به حضرت رضا افتاد از جاى برخاست و با او معانقه كرد و ميان دو چشمش را بوسيد و او را همراه خود نشاند و همان خوشه را كه در دست داشت به ايشان داد و گفت : اى پسر رسول خدا ! انگورى بهتر از اين نديده‌ام . امام رضا فرمود : انگورهاى خوب فراوان است كه از ميوه‌هاى بهشتى است . مأمون گفت : از همين انگور بخور . فرمود : مرا معاف دار . گفت : چاره‌يى نيست . چه چيزى ترا از خوردن آن باز مىدارد ، شايد در بارهء ما شك و ترديد دارى و ما را متهم مىكنى ؟ و خوشهء انگور را از دست ايشان گرفت و خود چند دانه خورد و دوباره به دست امام رضا ( ع ) داد . ايشان سه دانه از آن خوشه خورد و آن را به زمين نهاد و برخاست . مأمون گفت كجا مىرويد ؟ گفت همان جا كه مرا فرستادى و در حالى كه سر خود را با رداء پوشانده بود بيرون آمد و من با ايشان سخنى نگفتم تا داخل حجرهء خود شد و دستور فرمود در بسته شود و بر بستر خويش بياراميد . من اندوهگين و پژمرده ميان صحن خانه ايستاده بودم و در همان حال نوجوانى بسيار خوش چهره كه داراى موهاى كمى مجعد و شبيه‌تر مردم به على بن موسى الرضا بود وارد خانه شد . به سوى او دويدم و گفتم : چگونه و از كجا وارد اين خانه شدى و حال آنكه در بسته است ؟ فرمود : آن كسى كه در اين هنگام مرا از مدينه به اينجا آورد ، همان هم مرا وارد خانه كرد . گفتم : تو كيستى ؟ گفت : اى ابا صلت ! من حجت خداوند بر توام . من محمد بن على هستم . سپس به سوى پدرش حركت فرمود و داخل حجره شد و به من هم دستور داد وارد شوم . همين كه چشم امام رضا ( ع ) بر او افتاد از جاى برخاست و او را در آغوش كشيد و بر سينهء خود چسباند و ميان دو چشمش را بوسيد . سپس او را كنار بستر خويش برد و